از وقتی مجبور شدم بیام اینجا، اونقد بهم ریخته ام که دیگه در توانم نمی بینم به تو کمک کنم.دچار یک اضمحلال روز افزون شدم و روز به روز افول بیشتری رو تجربه می کنم.من رو ببخشو اگر داره بهت سخت می گذره، می تونی رها کنی و بری. مثل من که رها کردم همه چیز روتو آزادی تا ابد و تا ته دنیا...هر چی هم که برای رهاییت لازم داری به سادگی بهت می دم...همه چیز و همه چیز...می دونم خسته ات کردم.من رو ببخشمن خسته ام. خیلی خسته ام.به اندازه ۴۰ سال قوی بودن خسته ام...و دیگه نمی تونم و بریدم از همه چی و همه کسیمن رو ببخش...و ممنونم برای همه تلاشهات تا بدین لحظهمن دیگه در توانم خودم نمی بینم که ادامه بدم و قوی باشم...من رو ببخشممنونم ازت تا بدینجا رفیق شفیقاز من دور شو...خیلی دور...حتی نفس کشیدن هم برام سخت شده...روزگارت آرام
برچسب:
نویسنده: کیان موسویپور
تاريخ: يکشنبه
3 تير
1403 ساعت: 13:50